|
لحظه ی به تو رسیدن یه تولد دوبارس
شهر چشم تو رو داشتن یه غروب پر ستارس خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگ تازه اسم من کنار اسمت قصر خوشبختی میسازه تو رو هر کی داشته میره تا قله خورشید با تو میشه غصه ها رو به زلال چشمه بخشید
سلام بهونه ي قشنگ من براي زندگي
آمد اما بی صدا خندید و رفت لحظه ای در كلبه ام تابید و رفت آمد از خاك زمین اما چه زود دامن از خاك زمین برچید و رفت دیده از چشمان من پنهان نمود از نگاهم رازها فهمید و رفت گفتم اینجا روزنی از عشق نیست؟ پیكرش از حرف من لرزید و رفت گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت گفتمش من را مبر از خاطرت خاطراتش را به من بخشید و رفت ...
برای خوندن داستان خوشگل به ادامه ی مطلب برید... در اینجا تشكر میكنم از كسانی كه میاین و منو حمایت میكنن و نظر میدن
سکوت ،نه از بي صداييست. برای خوندن داستان کوتاه به ادامه ی مطلب برید... لطفا توی نظر سنجی هم شرکت کنید
این شعر رو دوسش دارم من به تو خندیدم و خوب می دانستم
کاش وقتی زندگی فرصت دهد برای خوندن داستان زیبا به ادامه ی مطلب بروید.
بچه بودم بادباکهاي رنگي
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد و هر دانه برفی و اشکی نریخته می ماند . سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده دراین سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت من و تو ! بعد از تو در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست . بعد از من آسمان آبی است؟ آبی مثل همیشه! آبـــــی!
شبی به دست من از شوق سیب دادی تو
نگو ٬ که چشم و دلم را فریب دادی تو تو آشنای دل خسته ام نبودی حیف و درد را به دل این غریب دادی تو نظر یادتون نره
در پناه بي پناهي قدم ميگذارم بر تمام خاطرات از دست رفته ام اري من رهگذر پيري را ديدم که کودکي ميکرد...و کودکي را ديدم که به اندازه ي تمام روزهاي عمر يک سال خورده غم داشت.... من اسمان تيره ي شب هاي تنهايي را ديدم....و لمس کردم ماه تنهاي شب را...
در بي حوصلگي كلمات مانده ام
مرگي تدريجي وجودم را فرا گرفته دستانم لرزان و پاهايم بي تاب در تيرگي اين وسعت بي نهايت با زانواني در آغوش ! سكوت را نظاره ميكنم سكوتي كه گاه و بي گاه همدم فرياد هاي خاموش است !!! گريزي نيست ، تنهایی من با كلماتي پوچ و بي ثمر معنا شده از خود دور افتاده ام ... حتی واژه امید هم تهی شده مگذارسکوت تنها شاهد تنهایی من باشد آه خدایا !!! آیا تنهایی براین حجم عظیم خواهد افزود ؟
دلم به حال تنهایی خود سوخت..... در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را...... به دست اشکهایم می سپارم ..... تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند...... میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم..... نه به آن مفتی که تو خریدی ...... به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!!
من از جنس زمینم و خوب می دانم که گل در عقد زنبور است اما یک طرف سودای بلبل، یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد نزن باران پشیمان میشوی از آمدن زمین جای قشنگی نیست در ناودان ها گیر خواهی کرد من از جنس زمینم خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند نزن باران زمین جای قشنگی نیست!
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه کني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد. خدا لبخندي زد و پاسخ داد: زمان من ابديت است، چه سؤالاتي در ذهن داري که دوست داري از من بپرسي؟ من سؤال کردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي کند؟ خدا جواب داد: - اينکه از دوران کودکي خود خسته مي شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوي اين را دارند که روزي بچه شوند. - اينکه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي کنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند. -اينکه با نگراني به آينده فکر مي کنند و حال خود را فراموش مي کنند به گونه اي که نه در حال و نه در آينده زندگي مي کنند. - اينکه به گونه اي زندگي مي کنند که گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند که گويي هرگز نزيسته اند. دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سکوت گذشت... سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داري که بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟ خدا پاسخ داد: - اينکه ياد بگيرند نمي توانند کسي را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند. - اينکه ياد بگيرند که خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند. - اينکه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند. - اينکه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممکن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند. - ياد بگيرند که فرد غني کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که نيازمند کمترين ها است. - اينکه ياد بگيرند کساني هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند که چگونه احساساتشان را بيان کنند يا نشان دهند. - اينکه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند. - اينکه ياد بگيرند کافي نيست همديگر را ببخشند بلکه بايد خود را نيز ببخشند. با افتادگي خطاب به خدا گفتم: از وقتي که به من داديد سپاسگزارم، چيز ديگري هم هست که دوست داشته باشيد آنها بدانند؟ خدا لبخندي زد و گفت: فقط اينکه بدانند من اينجا هستم... "هميشه"
داستان بسیار زیبا در ادامه ی مطلب.
از هیاهوی واژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سپید اموخته ام ایا سکوت روشن ترین واژه نیست همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام ایا مرگ خونسرد ترین واژه نیست تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم شبی شاید امشب زیر نور واژه خواهم نشست نام خونسرد معشوقه ام بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت و هم زمان پایین اخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت پایان
گريه مي خواهد تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد داستان عاشقونه در ادامه ی مطلب.
مینویسم از دلتنگی ام......
امروز دلتنگم دلتنگ از دنیایی که جز سیاهی در آسمان آن هیچ چیز نمی درخشد دلتنگ از آدمهایی که جز کینه در قلبشان هیچ چیز نمی روید دلتنگ از همه روزهای سیاه از همه آسمانهای بی ستاره از خودم از روزم از روزگارم می نویسم برای قلبی که شکست و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد می نویسم از سرابی که همه هستی ام را به یغما برد از گردابی که تمامی شکوفه های امیدم را بلعید و از طوفانی که خانه آرزوهایم را ویران ساخت می نویسم از بغض از سکوت از هر آنچه باید بشکند می نویسم از دردهای التیام نیافته از بغضهای بی صدا شکسته برای قلبی که شکست و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد می نویسم از تنهایی های مسافر و از درد دل مسافر...
|
About![]()
سلام دوستان
Home
|