تبليغاتX
ღكلبه ي تنهایی منღ

ღكلبه ي تنهایی منღ

True love never dies for it is lust that fades away

لحظه ی به تو رسیدن یه تولد دوبارس

شهر چشم تو رو داشتن یه غروب پر ستارس

خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه

برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه

اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگ تازه

اسم من کنار اسمت قصر خوشبختی میسازه

تو رو هر کی داشته میره تا قله خورشید

با تو میشه غصه ها رو به زلال چشمه بخشید

زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد
 
‎میشه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد
 
با تو غم رنگی نداره زندگی شهر فرنگه
 
از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه
 
از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه
 
سهم هرکسی که باشی خوش به حال روزگارش
 
پاییز و زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش
 
شعله ی آتیش چشمات یه چراغونی زیباس
 
لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه دنیاس
 
 با یه لبخند طلاییت همه ی زمین می لرزه
 
آرزوی تو رو داشتن به هزار ونیا می ارزه
 
 روی انگشتر شعرم قیمتی ترین نگینی
 
دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی
 
میشه تو هوای پاکت تا سحر نفس نفس زد
 
تا تو باشی میشه آسون چهره ی آفتابو پس زد
 
 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت3:0 PMتوسط سميرا | |

سلام بهونه ي قشنگ من براي زندگي
اره بازم منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه ميکني با سرنوشت؟
دلم وا3ت تنگ شده بود اين نامه رو وا3ت نوشت
حال منو اگه بخواي رنگ گلهاي قاليه
جاي نگاهت بدجوري تو سهم چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم کمه!
ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون
فداي تو نميدوني بي تو چه دردي کشيدم
حقيقتو وا3ت بگم به اخر خط رسيدم!
رفتيو من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگي
نميدوني چقد دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
تو خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنهاو کبود هلاک اون نگاهته
من ميدونم من ميدونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا که داره دوستت ميميره
روزات بلنده يا کوتاه؟ دوس شدي اونجا با کسي
بيشتر از اين منو تو غصه و دل واپسي
يه وقت منو گم نکني توي دوده و شهر غريب
يه سرزمين غربتو صد تا نيرنگو فريب
فداي تو يه وقت شبا بيخوابي خستت نکنه
غم غريبي عزيزم سردو شکستت نکنه
چادر شب لطيفتتو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آبتو يه وقت ناغافل نشکني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تورو سپردمت دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد منو خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرها همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پره کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مکررم مال هواي دوديه
گلدون شمدونيه من عجيب وا3ت دلواپسه
مث يه بچه که باره اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره؟
دلت ميخواس ميومدم يا تنها رفتي بهتره؟
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه ي خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مياد گريه هامو ريختم کنار پنجره
داد کشيدم تورو خدا نامه بده يادت نره
يادت مياد خنديديو گفتي حالا بذار برم
تو رفتيو من تاحالا کنار در منتظرم
امروز ديديم ديگه داري منو فراموش ميکني
فانوس آرزو هامونو داري خاموش ميکني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب! چه بي وفا
با اينکه من خوب ميدونم جواب نامه با خداس
عکسهاي نازنينتو با چندتا گل کنارمه
يه بغض کهنه چندروزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه وقتي اسمتو ميارم
وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشماتو از چشم من هيچوقت نگير
حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه
تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه
دلم واست شور ميزنه اين دلو بي خبر نذار
تورو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فکر نکني از راه دور دارم سفارش ميکنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميکنم
اگه بخوام واست بگم شايد بشه صدتا کتاب
که هر صفحش قصه ي  چندتا درده وچندتا عذاب
ميگم شبا ستاره ها تا ميتونن دعات کنن
نورشونو بدرقه ي پاکي خنده هات کنن
يه شب تو پاييز که غمت سربه سر دل ميذاره
مريم همونه که بيشتر از همه دوست داره
 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت3:15 PMتوسط سميرا | |

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت9:13 PMتوسط سميرا | |

آمد اما بی صدا خندید و رفت

لحظه ای در كلبه ام تابید و رفت

آمد از خاك زمین اما چه زود

دامن از خاك زمین برچید و رفت

دیده از چشمان من پنهان نمود

از نگاهم رازها فهمید و رفت

گفتم اینجا روزنی از عشق نیست؟

پیكرش از حرف من لرزید و رفت

گفتم از چشمت بیفشان قطره ای

ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت

گفتمش من را مبر از خاطرت

خاطراتش را به من بخشید و رفت ...

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت11:17 PMتوسط سميرا | |

برای خوندن داستان خوشگل به ادامه ی مطلب برید...

در اینجا تشكر میكنم از كسانی كه میاین و منو حمایت میكنن و نظر میدن
لطفا  نظر فراموش نشه ..... نظراتتون وا۳م مهمه چون میتونه به بهتر شدن این وبلاگ کمک کنه... اگه انتقادی یا پیشنهادی دارین هم بگین... 


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت10:34 PMتوسط سميرا | |

سکوت ،نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

برای خوندن داستان کوتاه به ادامه ی مطلب برید...

لطفا توی نظر سنجی هم شرکت کنید


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت0:51 AMتوسط سميرا | |

این شعر رو دوسش دارم

من به تو خندیدم و خوب می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه, همسایه سیب را دزدیدی
باغبان از پی تو تند دوید
و نمی دانستی پدر پیر من است
من به تو خندبدم تا که با خنده ی خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
اشک چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان منو
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را
من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض و نگاه تو تکرار کنان ميدهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
کاش باغچه ي کوچک ما سيب نداشت!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت9:20 PMتوسط سميرا | |

کاش وقتی زندگی فرصت دهد



گاهی از پروانه ها یادی کنیم



کاش بخشی از زمان خویش را



وقف قسمت کردن شادی کنیم



کاش گاهی در مسیر زندگی



باری از دوش نگاهی کم کنیم



فاصله های میان خویش را



با خطوط دوستی مبهم کنیم



کاش وقتی آرزویی میکنیم



از دل شفاف مان هم رد شود



مرغ آمین هم از آنجا بگذرد



حرف های قلبمان را بشنود.

برای خوندن داستان زیبا به ادامه ی مطلب بروید.


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت1:14 AMتوسط سميرا | |

بچه بودم بادباکهاي رنگي
دلخوشي هر روزو هرشبم بود
خبر نداشتم از دل ادما
چه بي بهونه خنده روي لبم بود
کاري بجز النگ دولنگ نداشتم
بچه بودم به هيچي شک نداشتم
بچه بودم غصه وبالم نبود
 هيچکي حريف شورو حالم نبود

 بچه که بودم اسمون آبي بود
حتي شباي ابري مهتابي بود
بچگيو  بچگيو تمووم شد
 خاطره هاي خشک روي دست من موند
 تا اومدم چيزي ازش بفهمم جووني اومد اونو با خودش برد

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت9:21 AMتوسط سميرا | |

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی

                   و اشکی

                               نریخته می ماند .

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

                                   و شگفتی های بر زبان نیامده

دراین سکوت حقیقت ما نهفته است

                                             حقیقت من و تو !  

 بعد از تو

در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست .

       بعد از من آسمان آبی است؟

                   آبی مثل همیشه!

                                     آبـــــی

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت8:5 AMتوسط سميرا | |

شبی به دست من از شوق سیب دادی تو

نگو ٬ که چشم و دلم را فریب دادی تو

تو آشنای دل خسته ام نبودی حیف

و درد را به دل این غریب دادی تو

نظر یادتون نره

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت9:11 PMتوسط سميرا | |

شايد زياد خاموش ماندم
 
شايد وقت گفتن باشد
 
اما هر چه مينگرم گوشي شنوا نميابم
 
مي خواهم تو را در حرفهاي بي كلام بسرايم
 
مي خواهم دوباره عاشق شوم
 
سرنايت را بنواز و سكوت را بشكن
 
دستان گرمت را به من بده
 
و گاه گداري با من حرف بزن
 
مرا به سوي خود بخوان
 
تا انسوي ماه تو را لمس كنم
 
تا با چشمانت ستاره ها را نظاره كنم
 
و سكوت غريب دلم را بشكنم
 
دستان گرمت بر پهناي دلم نقش ميزنند
 
ناگفته ها گفته شدند وناشنيده ها شنيده
 
و اينك ...
 
دلم را مبدل به يك شاخه احساس خواهم كرد
 
 
تا به تو تقديم كنم
 
چند تا عکس هم خودم با  فوتوشاب درست  کردم برای دیدنشون  برید ادامه ی مطلب.
 

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت3:59 PMتوسط سميرا | |

در پناه بي پناهي قدم ميگذارم بر تمام خاطرات از دست رفته ام

اري من رهگذر پيري را ديدم که کودکي ميکرد...و کودکي را ديدم 

که به اندازه ي تمام روزهاي عمر يک سال خورده غم داشت....

من اسمان تيره ي شب هاي تنهايي را ديدم....و لمس کردم ماه تنهاي

شب را...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت8:57 PMتوسط سميرا | |

 در بي حوصلگي كلمات مانده ام

مرگي تدريجي وجودم را فرا گرفته

دستانم لرزان و پاهايم بي تاب

در تيرگي اين وسعت بي نهايت

با زانواني در آغوش !

سكوت را نظاره ميكنم

سكوتي كه گاه و بي گاه

همدم فرياد هاي خاموش است !!!

گريزي نيست ، تنهایی من

با كلماتي پوچ و بي ثمر معنا شده 

از خود دور افتاده ام ...

حتی واژه امید هم تهی شده

مگذارسکوت تنها شاهد تنهایی من باشد

آه خدایا !!!

آیا تنهایی براین حجم عظیم خواهد افزود ؟


امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم.....

دلم به حال تنهایی خود سوخت.....

در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......

 به دست اشکهایم می سپارم .....

تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند......

میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....

 نه به آن مفتی که تو خریدی ......

                       به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!!

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت1:56 AMتوسط سميرا | |

 
نزن باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل،

یک طرف بال و پر پروانه را هم

دوست میدارد

نزن باران پشیمان میشوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نزن باران زمین جای قشنگی نیست!

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت6:50 PMتوسط سميرا | |

خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه کني؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.

خدا لبخندي زد و پاسخ داد: زمان من ابديت است، چه سؤالاتي در ذهن داري که دوست داري از من بپرسي؟

من سؤال کردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي کند؟

خدا جواب داد:

- اينکه از دوران کودکي خود خسته مي شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوي اين را دارند که روزي بچه شوند.

- اينکه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي کنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.

-اينکه با نگراني به آينده فکر مي کنند و حال خود را فراموش مي کنند به گونه اي که نه در حال و نه در آينده زندگي مي کنند.

- اينکه به گونه اي زندگي مي کنند که گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند که گويي هرگز نزيسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داري که بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟

خدا پاسخ داد:

- اينکه ياد بگيرند نمي توانند کسي را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.

- اينکه ياد بگيرند که خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند.

- اينکه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.

- اينکه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممکن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.

- ياد بگيرند که فرد غني کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که نيازمند کمترين ها است.

- اينکه ياد بگيرند کساني هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند که چگونه احساساتشان را بيان کنند يا نشان دهند.

- اينکه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

- اينکه ياد بگيرند کافي نيست همديگر را ببخشند بلکه بايد خود را نيز ببخشند.

با افتادگي خطاب به خدا گفتم: از وقتي که به من داديد سپاسگزارم، چيز ديگري هم هست که دوست داشته باشيد آنها بدانند؟

خدا لبخندي زد و گفت:

فقط اينکه بدانند من اينجا هستم... "هميشه"

 

 

+نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت12:17 PMتوسط سميرا | |


Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم


Mature love says "I need you because I love you"
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

داستان بسیار زیبا در ادامه ی مطلب.


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت12:42 PMتوسط سميرا | |

از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوتم را

از اوراق سپید اموخته ام

ایا سکوت

روشن ترین واژه نیست

همیشه در خلوت

مرگ را مجسم دیده ام

ایا مرگ

خونسرد ترین واژه نیست

تا چشم گشودم

از چشم زندگی افتادم

شبی شاید امشب

زیر نور واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام

بر حواس پنجگانه ام

     خال خواهم کوفت

        و هم زمان

         پایین اخرین برگ خاطراتم

                                   خواهم نوشت

                                                         پایان

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت12:39 PMتوسط سميرا | |

سکوت کوچه هاي تار جانم،

گريه مي خواهد

تمام بند بند استخوانم

 گريه مي خواهد

 بيا اي ابر باران زا،

 ميان شعرهاي من که بغض آشناي آسمان

گريه مي خواهد

 بهاري کن مرا جانا،

که من پابند پاييزيم و آهنگ غزلهاي جوانم

 گريه مي خواهد

 چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي که حتي گريه هاي بي امانم،

گريه مي خواهد

 داستان عاشقونه در ادامه ی مطلب.


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت6:42 PMتوسط سميرا | |

مینویسم از دلتنگی ام......

 امروز دلتنگم

 دلتنگ از دنیایی که جز سیاهی در آسمان آن هیچ چیز نمی درخشد

 دلتنگ از آدمهایی که جز کینه در قلبشان هیچ چیز نمی روید

  دلتنگ از همه روزهای سیاه

  از همه آسمانهای بی ستاره

       از خودم

                   از روزم

                            از روزگارم

می نویسم

 برای قلبی که شکست و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد

می نویسم

  از سرابی که همه هستی ام را به یغما برد

   از گردابی که تمامی شکوفه های امیدم را بلعید

   و از طوفانی که خانه آرزوهایم را ویران ساخت

می نویسم

     از بغض

              از سکوت

                      از هر آنچه باید بشکند

می نویسم

   از دردهای التیام نیافته

   از بغضهای بی صدا شکسته

 برای قلبی که شکست و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد

می نویسم

از تنهایی های مسافر

و

از درد دل مسافر...

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت6:51 PMتوسط سميرا | |